تبلیغات
کودکان خوب من - قصه ی برق

قصه ی برق

نویسنده : زهرا توکلی دوشنبه 13 بهمن 1393 10:52 ب.ظ  •    ارسال شده در: شعرهای کودکانه داستان كودكان سرگرمی

برق  
قصه :

مرد ثروتمندی از تمامی لذتهای زندگی بهره مند بود. او اموال زیادی داشت . چندین ملك در شهرهای مختلف، ماشین های رنگ و وارنگ و كلی وسایل گران قیمتی و ارزشمند داشت. بعد از اینكه پیر شد، روزی فكر كرد كه نگاهداری این همه املاك در جاهای مختلف برای او سخت شده است و بهتر است همه مال و اموال خود را بفروشد و با پولش الماسی بخرد تا همه ی پول و ثروتش همیشه در كنارش باشد. او هر چه داشت فروخت و با پولش الماسی بزرگ خرید . مرد فكر كرد كه الماسش را در جایی پنهان كند . او چاله ای در كنار درخت پشت حیاط كند و الماسش را آنجا پنهان كرد . او فكر كرد كه هیچ كس آنرا در این مكان پیدا نمی كند . او هر شب برمی گشت و چاله را می كند و نگاهی به الماسش می كرد وقتی خیالش جمع می شد دوباره آنرا در چاله می گذاشت و رویش را با خاك می پوشاند . اینكار هر شب تكرار می شد تا اینكه شبی دزدی به خانه او آمد . دزد دید كه مرد پولدار از اتاقش بیرون آمد و آهسته به حیاط رفت و چاله ای حفر كرد و از آن سنگی را بیرون آورد آنرا نگاه كرد و گفت : هنوز اینجاست . دوباره آنرا در چاله گذاشت و رویش را با خاك پوشاند. وقتی پیرمرد به اتاقش برگشت ، دزد زمین را حفر كرد و تكه الماس را پیدا كرد . او خوشحال شد و گفت حالا این سنگ مال من است و من دیگر مرد پولداری شدم . او از آنجا رفت و هیچوقت برنگشت. روز بعد وقتی پیرمرد چاله ای را در كنار درخت دید ، ترسید به سرعت به آن طرف دوید. زمین كنده شده بود و از آن سنگ قیمتی هیچ اثری نبود. باورش نمی شد شروع به كندن زمین كرد ولی الماس پیدا نشد كه نشد مرد با صدای بلند می گریست و فریاد می زد دیگر من الماسی ندارم دیگر مرد پولداری نیستم او كنار چاله نشسته بود و گریه و زاری می كرد . خدمتكاران به دوست او تلفن زدند . وقتی دوستش رسید و پیرمرد را در آن شرایط دید به او گفت : گریه نكن ، بیا این تكه سنگ بزرگ برای تو آن را بردار و در چاله بیانداز و رویش را با خاك بپوشان، سپس هر روز می توانی بیایی و آنرا از چاله در آوری و نگاه كنی یك تكه سنگ با یك تكه الماس وقتی درون خاك پنهان باشد برای صاحبش نباید فرقی داشته باشد

فرستنده : والدین زهرا حاجیانی

http://www.koodakaneh.com

شعر کودکانه قدیمی ” یه گربه ملوسی داشتم” + رنگ آمیزی / نقاشی

در ۲, تیر ۱۳۹۳ توسط

شعر کودکانه

شعر قدیمی کودکانه ” گربه ملوس ” را به همراه برگه نقاشی / رنگ آمیزی گربه برای بچه های سنین مهد کودک بخوانید:

یه گربه‌ی ملوسی داشتم
که اونو خیلی دوست می‌داشتم

***
گربه‌ی کوچکم قشنگ بود
رنگش مثل پلنگ بود

***

شعر کودکانه

شعر کودکانه


با پاهای کوتاهش می‌دوید
هی می‌دوید

***
تا صدایش می‌کردم
زودی می‌شنید

***
نام گربه‌ام پلنگی بود
چه قدر گربه‌ی قشنگی بود

***
یه روزی گربه‌ی مززی
رفت به دنبال بازی

***
هرچه صدایش کردم
باز نیامد

***
هوا که تاریک شد
از رو دیوار آمد

برگه رنگ آمیزی و نقاشی کودکانه گربه

رنگ آمیزی کودکان
رنگ آمیزی کودکان


http://www.koodakcity.com/




آخرین ویرایش: دوشنبه 13 بهمن 1393 10:58 ب.ظ